شمارهٔ ۵۷ - و له قطعه
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
اصفهان مصر بود و شد کوفه
ای که سر خیل کنیه ورزانی
کس به ظلمت رضا نه گر نبود
مادرش زانیه پدر زانی
بر سر خلق دل نلرزیدت
دلشان گوی کز چه لرزانی
دادی ایمان بهای نان جان نیز
من دهم زر که بی خبر زانی
پاره نان خوریم هر دو ولی
به گرانی تو من به ارزانی
به من آن پاره نان گوارا باد
به تو این حرص و آز ارزانی
داشتم ز اهل آن دیار شگفت
خواند دهقان پیر برزانی
زاد مردی نزاده مادر دهر
گویی این پیرزن پسر زا نی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş