شمارهٔ ۸
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را
مرا گر زنده کردی کشتی از رشکم جهانی را
درین گلشن بود جای من ای گل بلبلم بلبل
نه جغدم کو بهر ویرانه خوش کرد آشیانی را
دریغا گشت صرف مهربانی عمر و نتوانم
که با خود مهربان سازم دل نامهربانی را
بیابان محبت را ندانم کیست خضر امشب
که ره گم کرده می بینم ز هر سو کاروانی را
کنون راندی مرا از کوی خود ای گل بدان ماند
که فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را
توانایی بازوی تو را ای صید کش دانم
که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را
نخواهم رفت از کوی بتان آذر مگر بینم
شبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş