غزل شمارهٔ ۷
ب باباافضل کاشانی
0
Altın Yaprak
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی
مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
شمشاد ز قدت به خم ای سرو دل آرا
خورشید ز رویت دژم ای ماه سخن گوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای
وز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی
با من به وفا هیچ نگشته دل تو رام
با انده هجران تو کرده دل من خوی
ناید سخنم در دل تو ز آنکه به گفتار
نتوان ستدن قلعه ای از آهن و از روی
ز آن است گل و نرگس رخسار تو سیراب
کز دیده روان کرده ام از مهر تو صد جوی
تا بوک سزاوار شوی دیدن او را
ای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی
ای دل چه شوی تنگ چو در توست نشستن
خواهی که ورا یابی در خون خودش جوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş