فصل ۵۰
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
دلم کاهل گونه شده بود از غلبه خواب زود برخاستم از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم یعنی پرده کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم
نی نی دست از خود و تدبیر خود بدارم و دست به زاری زنم از خود و چون دست به تکبیر برآرم انگشت را به گوش خود برسانم که حلقه در گوش تو ام و باز انگشتان را به سر برم که سرم را فدای خاک درگهت کردم
نی نی دست هام را پنجه گشاده از زیر خاک غفلت برآرم چون شاخ درخت انجیر که سر از زیر خاک برآرد به فصل بهار و الله اکبر گویم و آنگاه خود را گویم که در کار جهان چست می باشی کار الله مهم تر است در جمال معشوقان عالم شیدا و دست بر سر داری عشق حضرت الله از آن قوی تر است
سبحانک گفتم یعنی تویی تو را ای الله هیچ نمی دانم و سبوحی و نغزی تو را هیچ نمی دانم از غایت آنکه همه نغزی های جهان مرا مصور می شود و از هنرهایی و صفت هایی که مرا مصور می شود گفت الله این صفاتی که تمام و کمال شماست و توی شماست وجود ناقص است و من منزهم از وجود و جمال ناقص تا بدانی که وجود جمال من کامل تر است و نغزتر است نه چنانکه خیره شوی و مرا خیال و صفت وعدم نام نهادن گیری آخر خیال و صفت عدم کم از وجود ناقص باشد پس مرا ناسزاتر نام می نهی و عاشق تر و واله تر نمی باشی بر من
چون این را شنیدم از الله به رکوع رفتم یعنی هرکه به محبت الله ایستاد و عاشق او بود پشت او خم باید و روی او بر خاک باید
حاصل چون خیال و صفت کم از وجود ناقص است الله را بدان صفت نکنم
باز نظر کنم الله را به هر خیال که تشبیه می کنم بنگرم که شایسته هست مر هست کردن موجودات را چون شایسته نباشد الله را بدان صفت نکنم و هرچه مرا خوش آید از جمال و آواز و مزه همه را نفی کنم از وی آن کمال و آن خوشی را ثابت دارم که لیس کمثله شی ء
هرکسی که جمال و مزه و حیات و خوشی یافته اند از الله یافته اند چنانکه حوریان و خلقان بهشت و بهشتیان اختصاصی دارند به حضرت الله و به مجاورت الله و از آن مجاورت است که چنان حیات می گیرند
اکنون ای مریدان هر روز بر جایگاه خویش و در نماز با هم می نشینیم و با هم می باشیم و چنین چیزی می گوییم تا در شما اثری کند و در کار خود گرم باشید همچنانکه آن مرغ بر آن بیضه خود بنشیند و آن را گرم می دارد و از آن چوزگان بیرون می آرد از برکت آن گرمی و محافظت وی که از آن بیضه دور نمی باشد باز اگر آن مرغ از آن بیضه برخیزد تا سرد گردد چیزی بیرون نیاید
اکنون شما نیز بامداد چون از جای نماز برمی خیزید و در کار دیگر و شغل دیگر مشغول می باشید این کار سرد می گردد لاجرم چون چوزگان بیرون نمی آیند اما چون گرم باشید در کار خود از این گرمی و مراقبه حال خود ببینید که چه مرغان تسبیح پدید آید
آخر وقت های کارها را پدید کرده اند و روز را و شب را ترتیب نهاده اند خواب را به وقت خواب و بیداری را به وقت بیداری و نماز را به وقت نماز و کسب را به وقت کسب چون تو این ها را در یکدیگر می زنی لاجرم مزه تو نمی ماند
کارکنندگان ملایکه و ستارگان و باد و ابر گل شما را به بیل تقدیر از روی زمین تراشیدند تا شما را چنین غنچه های گل کرده اند باش تا دست به دست به کنگره بهشتتان برسانند تا ببینید که چه رونق می گیرید آخر چشم شما را که به آثار خود بگشادند چنین عاشق شدیت باش تا چشم شما را به خود بگشایند آنگاه ببینید تا چگونه می باشید
و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş