غزل شمارهٔ ۱۱
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
نگشود مرا ز یاریت کار
دست از دلم ای رفیق بردار
گرد رخ من ز خاک آن کوست
ناشسته مرا به خاک بسپار
رندیست ره سلامت ای دل
من کرده ام استخاره صد بار
سجاده زهد من که آمد
خالی از عیب و عاری از عار
پودش همگی ز تار چنگ است
تارش همگی ز پود زنار
خالی شده کوی دوست از دوست
از بام و درش چه پرسی اخبار
کز غیر صدا جواب ناید
هرچند کنی سؤال تکرار
گر می پرسی کجاست دلدار
آید ز صدا کجاست دلدار
از بهر فریب خلق دامی است
هان تا نشوی بدان گرفتار
افسوس که تقوی بهایی
شد شهره به رندی آخر کار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş