غزل شمارهٔ ۶
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم از عاشقی واسوختند
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسیله
و امروز اهل میکده رندی ز من آموختند
چون رشته ایمان من بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زنار خود بر خرقه من دوختند
یارب چه فرخ طالعند آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند
در گوش اهل مدرسه یارب بهایی شب چه گفت
کامروز آن بیچارگان اوراق خود را سوختند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş