شمارهٔ ۱۲
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
رقم قتل ما به دست حبیب
چون مخالف نداشت شد تصویب
خامشی به ز مجلسی که در آن
نیست یک تن سخن شناس و لبیب
خویشتن را میان خیل خران
خر نسازد به حکم عقل ادیب
گورخر را چه حاجت بیطار
بدوی را چه انتظار طبیب
دهر چون نانجیب پرور شد
گو بمیرند مردمان نجیب
بلبل از بیم جان شود پنهان
چون به بستان کشد غراب نعیب
از در احتیاج مردم بود
آنچه دادند عاقلان ترتیب
هیچ اصلی به دهر ثابت نیست
خواه اصلی بعید و خواه قریب
جای دیگر عجیب ننماید
آنچه اینجا به چشم تو ست عجیب
خوار گردد به نزد یار بهار
چون بریار شد عزیز رقیب
چه توان کرد چون نشد معتاد
بینی خنفسا به نکهت طیب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş