شمارهٔ ۶
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
سیل خون آلود اشکم بی خبر گیرد تو را
خون مردم آخر ای بیدادگر گیرد تو را
ای شکرلب آب چشمم نیک دریابد تو را
وی قصب پوش آتش دل زود درگیرد تو را
ور گریزی زین دو طوفان چون پری بر آسمان
بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را
باخبر کردم تو را خون ضعیفان را مریز
زان که خون بی گناهان بی خبر گیرد تو را
نفرت مردم به مانند سگ درنده است
گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را
کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده ای
همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را
ای خدنگ غمزه جانان ز تنهایی منال
مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را
خاک زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان
هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş