شمارهٔ ۶۳
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
آن چه شعله است کزان راهگذار می آید
یا چه برقیست که دایم به نظر می آید
ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روان
مژده آب حیاتش ز اثر می آید
زاده فکر من است این که پس از چندین قرن
به سفررفته و اکنون زسفر می آید
دیده بگشای و در آغوش بگیرش کز مهر
پسری بر سر بالین پدر می آید
اگر این فتنه گری زان خط سبز است چه باک
خوش بود فتنه گر از دور قمر می آید
پا و سر می شکند راه خرابات ولی
مرد وارسته ازبن راه بسر می آید
ای دل از کو تهی دست طلب شکوه مدار
صبرکن عاقبت آن نخل به بر می آید
هرکجا بگذرد آن سرو خرامنده بهار
خاک راهش به نظرکحل بصر می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş