شمارهٔ ۶۲ - معلم و شاگرد
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
ادیبی زبان در طلاقت زبون
همی لام را خواند پیوسته نون
نوآموزی او را به چنگ اوفتاد
معلم به درسش زبان برگشاد
بدان کودک خرد جای الف
کنف یاد داد آن ادیب خرف
به ناچار الف را انف خواند خرد
معلم برآشفت وگوشی فشرد
بدو گفت انف چیست می خوان انف
فروخواند کودک به فرمان انف
دگر باره آشفت استاد پیر
بزد بانگ برکودک ناگزیر
نوآموز روزی ببود اندر آن
انف خوان و گریان و سیلی خوران
شبانگه پدر درکنارش نشاند
که امروز پور گرامی چه خواند
به شب همچنان کودک دلفروز
الف را انف خواند مانند روز
پدرگفت انف چیست جان پدر
الف گفت باید بسان پدر
چو بشنیدکودک الف را درست
الف را الف خواندچالاک و چست
چسان از انف می شود منصرف
که نشنیده جز فا و نون الف
تو خود فا و لام و الف راست گوی
پس از دیگران گفته راست جوی
تو بر نیکویی پشت پا می زنی
پس آنگه به نیکی صلا می زنی
تو بد را نخستین ز خود دورکن
سپس دیگران را ز بد دورکن
تب آلوده درمان تب چون کند
رطب خورده منع رطب چون کند
چو حاکم کند می شبانگاه نوش
نبندد به حکمش دکان می فروش
کسان بهره یابند از آثار خویش
که خود کار بندند گفتار خوبش
اگر گفته نغز است و دل نغز نه
بلوطی بود کاندر آن مغز نه
و گر دل درست است و گفتار سست
از آن گفته یک دل نگردد درست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş