شمارهٔ ۱۴۳ - بیدار شو!
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
ای خفته درین خاکدان رباط
چون طفل فروبسته در قماط
تا چند نشینی به آب وتاب
ای خواجه درین خاکدان رباط
زود است که بینی به جز کفن
بیداد نبود هیچ در بساط
باله که گذشتن نشایدت
روز دگر از روزن خیاط
بی طاعت ایزد چه گونه ای
با جسم نحیف و پل صراط
مرگ است چو کلب عقور و ما
سرگرم به موشیم چون قطاط
چون برق ربیع از پی ربیع
چون باد شباط از پی شباط
عمر است که می بگذرد ز ما
ما خفته و آسوده در نشاط
برخیز و بکن فکری ای بهار
زان پیش که خاکت شود ملاط
شد قافله بیدار شو ز خواب
ای خفته درین خاکدان رباط
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş