شمارهٔ ۶۷ - داستان رستم و اسفندیار
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
چو اسفندیار آن شه نیک بخت
به باغ مهی خسروانی درخت
فروزنده چهر دین بهی
فرازنده چتر شاهنشهی
فزاینده کشور باستان
به هر جای در پر دلی داستان
به رویینه دز آتش افروخته
بر و بوم ارجاسبی سوخته
فتالنده جنگ گندآوران
رهاننده مهربان خواهران
به مردی گشوده ره هفت خوان
برید ه سر اژدهای دمان
خم آورده در پیش یزدان سرا
زده بوسه بر دست پیغمبرا
به رزمی کجا ناستوده پدر
فرستادش اندر دم جانور
بر آن شوم پیکار زابلستان
ز تیر گز رستم داستان
فروخفتش آن نرگسان دژم
نگون کشت آن زردهشتی علم
پشوتن برادرش بر سر دوید
به زاری گریبان خفتان درید
ز یکسوی بهمن بیامد دوان
بدو مرمرش جوی خونین روان
فرو مانده زال اندر آن کارکرد
ز دستان و این گنبد لاجورد
ز پیشینه گفتار موبد به بیم
ز بد روزی پور دل بردو نیم
که هرکس که خون یل اسفندیار
بریزد ورا بشگرد روزگار
شه اسفندیار اندر آن خاک گرم
فتاده چنان چون به خون خفته غرم
بدوگونه اش زعفران بیخته
بر آن زعفران سرخ می ریخته
دوچشمش چو دو جوی وزان هر دو جوی
دو سیلاب خون تاخته بر دو روی
بدو چشم دست و به دست دگر
خدنگی ز خون سرخ پیکان وپر
خم آورده پشت وکشیده دو ران
دو آهو غنوده به خواب گران
ناتمام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş