شمارهٔ ۴۳ - غم
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
گویی علامت بشر اندر جهان غم است
آن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است
شاعر پیمبری است خداوند او شعور
کاو از خدای خویش همه روزه ملهم است
هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوب
الهام ها فرستد و جبریل او غم است
بر گردن حیات بپیچیده عقل و عشق
این هر دو مار با همه کس یار و همدم است
ماریست عقل یک دم و چندین هزار سر
یعنی که عقل با غم بسیار توام است
ماریست عشق یکسر و چندین هزار دم
یعنی غمی که بر همه غم ها مقدم است
هر زنده ای که نیست گرفتار این دوبند
او آدمی نه بل حیوان مسلم است
نزدیک من حیات به جز رنج و درد نیست
رنج است و غصه زندگی ار بیش و ار کم است
دیدم به عمق جنگل هندوستان بهار
جوکی گرفته ماتم و بوزینه خرم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş