شمارهٔ ۲۴ - جواب به یکی از دوستان

م ملک‌الشعرا بهار
0 Feuille d'Or
محمد صالح ای فرزانه فرزند ترا توفیق خواهم از خداوند وکیل الملک بابت مرد دین بود مسلمانی اصیل و راستین بود نبود او چون وکیلان کذایی دمادم گرم دزدی وگدایی میان او و این جهال مردود تفاوت از زمین تا آسمان بود وکیل ملک و ملت بود بابت طبیعی همچو عم مستطابت مسلم شد که غمخوار بهاری تو از آن دوست وی را یادگاری اخیرا شعرها گفتی برایم طلب کردی شفایم از خدایم شفایی راکه رنج روح با اوست نخواهم گرچه عمر نوح با اوست اگر سالی هزاران زنده باشم هزاران سال جانی کنده باشم حیات شاعر اندر مردن اوست بقای خوشه در افشردن اوست نیابم لذتی در زندگانی بجز تکرار غم های نهانی به چشمم زبن رسوم احمقانه نماید زشت سیمای زمانه به خود پیوسته گویم خوشدل از بخت مبارکباد این بیماری سخت که از شر ددان آدمی روی نجاتم داده و افکنده یکسوی وظیفه می کشیدم بسته گردن نمی شد با وظیفه پنجه کردن وظیفه داشت حکم اکل جیفه مرض برده است تکلیف وظیفه تن تنها میان عده ای دزد چگونه یابم از وجدان خود مزد

Ajouter une traduction de ce poème ·

Note ce poème

Pas encore noté

Touche une étoile pour noter de 1 à 10

Commentaires

Tu dois te connecter pour commenter.

Se connecter

Ce poème n'a pas encore de commentaire. Sois le premier.

Nous utilisons des cookies pour t'offrir une meilleure lecture. Tes données sont traitées conformément au RGPD et à la loi turque sur la protection des données ; tu peux changer à tout moment les cookies que tu autorises.