شمارهٔ ۴۴ - مرغ خموش
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
یک مرغ سر به زیر پر اندر کشیده است
مرغی دگر نوا به فلک برکشیده است
یک مرغ سر به دشنه جلاد داده است
یک مرغ از آشیانه خود سرکشیده است
یک مرغ جفت و جوجه به شاهین سپرده است
یک مرغ جفت و جوجه ببر درکشیده است
یک مرغ پر شکسته و افتاده در قفس
یک مرغ پر به گوشه اختر کشیده است
یک مرغ صید کرده و یک مرغ صید او
از پنجه اش به قهر و به کیفرکشیده است
مرغی به آشیانه کشیده است آب و نان
ای مرغ آشیانه در آذرکشیده است
مرغی جفای حادثه دیده است روز و شب
مرغی جفای حادثه کمتر کشیده است
مرغی ز وصل گل شده سرمست و مرغکی
ز آسیب خار ناله مکررکشیده است
قربان مرغکی که ز سودای عشق گل
از زخم نوک خار به خون برکشیده است
یا چون بهار از لطمات خزان جور
سر زبر پر نهفته و دم درکشیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş