شمارهٔ ۴۴
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
صیاد را نگر که چه بیداد می کند
نه می کشد مرا ونه آزاد می کند
بنگر که یار خاطر ما شاد می کند
با غیر هم نشین و مرا یاد می کند
مرغ دلم که این همه فریاد می کند
فریاد از تغافل صیاد می کند
خوش نغمه بلبلان چمن را چه شد که زاغ
بر شاخ گل نشسته و فریاد می کند
بر ما روا مدار ستم بیش از این که دل
تا کی مگر تحمل بیداد می کند
من ساده لوح و دلبر عاشق فریب من
هردم به وعده ای دل من شاد می کند
آن بی وفا طبیب که ذکرش به خیر باد
دانسته ای که هیچ ترا یاد می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş