شمارهٔ ۳۳ - شکوه
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
فلان سفیه که بر فضل من نهاد انگشت
به مجمع فضلا باز شد مراورا مشت
فضیحت است که تسخر زند به کهنه شراب
عصیر تازه که نابرده زحمت چرخشت
خطاست کز پس چل سال شاعری شنوم
ز بیست ساله ی نادرست حرف درشت
ز خدمت وطنی هیچ گونه دم نزنم
که گوژ گشت ز اندوه حادثاتم پشت
به نظم و نثر مجرد چرا نیارم فخر
که تابناک ترند از دلایل زردشت
فنون شاعری و نثر خوب و نظم بدیع
مرا به دست چو انگشتری است در انگشت
برای خاطر پروین و اعتصام الملک
من و رشید و دگر خلق را نباید کشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş