شمارهٔ ۱۲ - شکوه و تفاخر
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا
همتی یاران که بگذشته است آب از سر مرا
آتشی سوزنده ام وین گیتی آتش پرست
هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا
از تف سوزنده آهم گرم بگدازد چو موم
گر نهد یاجوج پیش سد اسکندر مرا
گر نکردی جامه و کفش و کله سنگین تنم
چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا
کاشکی یک روز برکندی ز جا این تندباد
وندر افکندی درون خانه دلبر مرا
از غم نادیدنت اندام من چون موی شد
کس نخواهد دید از بس لاغری دیگر مرا
گر به رحم آیی و خواهی روی بنمایی به من
مشکل ار پیدا کنی با این تن لاغر مرا
خوی با نسرین و سیسنبر گرفتم کاین دو یار
می کنند از روی و از مویت حکایت مر مرا
گر به خانم بگذری بینی به پیش مرز گل
چون گیا پیچیده بر نسرین و سیسنبر مرا
سوی من بود تو باد آورد زین حسرت رقیب
حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا
یافتم گنجی وز آن ترسم که روز داوری
جنگ با داور فتد زین گنج بادآور مرا
بر سر من گر نبودی از خیالت نیتی
اندرین بیغوله جان می آمدی بر سر مرا
دوستان رفتند ازین کشور رقیبان همتی
تا مگر بیرون کند سلطان ازین کشور مرا
گر به مصر و شام باشم یا به بغداد و دکن
می دهند از قدردانی جا به روی سر مرا
ور به سوی برلن و پاریس و لندن بگذرم
صیت فضلم کیسه پر سازد ز سیم و زر مرا
ور به پاس هم زبانی جانب کابل شوم
دوستاران ادب بر سر نهند افسر مرا
وز تخارستان مرا گر دور سازد خصم دون
هست نزد ازبک و تاجیک جاه و فر مرا
بر در خوقند و فرغانه است خان و مان مرا
بر لب جیحون و آمو یه است آبشخور مرا
دوستانی دارم اندر خطه صقلاب و روم
کز وفا مانند جان گیرند اندر بر مرا
هر کجا گیرم قلم در دست و بگشایم زبان
چون سخن گیرند دانایان ز یکدیگر مرا
در کلام پارسی امروز شخص اولم
وز فنون مختلف باشد بسی زیور مرا
تا زبان پارسی زنده است من هم زنده ام
ور به خنجر حاسد دون بر درد حنجر مرا
سابقم در هر هنر چون ابرش تازی نژاد
خوار دارد لاجرم این دهر خرپرور مرا
تا گران بد گوهر دانش گرامی داشتند
کارفرمایان دانشمند چون گوهر مرا
چون ز ناگه شهر واشد سکه بدگوهران
آسمان زد بر زمین چون سکه ابتر مرا
بس که در میدان آزادی کمیتم تند راند
گیتی کج رو به زندان می دهد کیفر مرا
بس که بدخواهان بدم گفتند نزد شهریار
قیمتم بشکست و کرد از خاک ره کمتر مرا
قرن ها باید کجا پیدا شود گوینده ای
کو به نظم و نثر بتواند شدن همسر مرا
لیک ازین رفتار ناهنجار گویی مهتران
عضو زاید می شمارند اندرین کشور مرا
در حق من مرگ تدریجی مگر قایل شدند
کاین چنین دارند در زندان به غم همبر مرا
مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار
کاش در یک دم شدی پیراهن از خون تر مرا
ای دریغا مرگ آنی کز چنین طول ممات
هر سر مویی همی بر تن زند نشتر مرا
کاش در یک دم ز شفقت دشمنان و دوستان
تیر بارند از دو سو بر این تن لاغر مرا
سومین بار است تا در این مغاک هولناک
بود باید با ددان هم صحبت و همسر مرا
لعنت حق باد بر کین توز و غماز و حسود
کاین بلا از این سه تن شد چیره بر پیکر مرا
چون به یاد کودکان از دیده بگشایم سرشک
کودکان اشک درگیرند گرد اندر مرا
ور کشم آهی به یاد دوستان آن دود آه
پیچد و اوبارد اندر کام چون اژدر مرا
رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان
با تهی دستی و بی برگی کند مضطر مرا
حب صیت و جود و استغنا مرا درویش کرد
ورنه بودی کنج ها آکنده از گوهر مرا
خانه ام خالی شود از فرش و کالا بهر وام
تا بسازد توشه یک روزه خالی گر مرا
با چنین درویشی اکنون سخت خرسندم بهار
اختر کج رو نرنجاند دمادم گر مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş