شمارهٔ ۲۱
س سلطان باهو
0
Altın Yaprak
می نالم از عشق تو جان را خبری نیست
بیمارم غمخوارم کس را خبری نیست
تا پای نهادیم درین راه تو جانان
حیران شده ام مرده دلان را خبری نیست
از حال من آگاه کجا میشود آن یار
هی های که این سنگدلان را خبری نیست
ای آنکه تویی طعنه زنی محض خطاست
این سوز دلم را تو چه دانی خبری نیست
خوشبوی وفا می شنود یار ز هر آه
آه صد این بی خبران را خبری نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş