شمارهٔ ۳۹
س سلطان باهو
0
Altın Yaprak
آمد خیالی در دلم این خرقه را بر هم زنم
تسبیح را ویران کنم سجاده را بر هم زنم
چوب عصا بر هم زنم دلق صفا پاره کنم
فارغ ز خودبینی شوم این خانه را بر هم زنم
من خویش را صحرا برم خود را ز خود فارغ کنم
از بهر این خون را خورم کین نفس را گردن زنم
جامی ز خمخانه برم آن را یقین من می خورم
فارغ ز دنیا دین شوم آتش به این عالم زنم
با دوست خود مفتون شوم امروز چون مجنون شوم
تنها به هامون می روم با بی خودی دم هم زنم
چون خودنمایی در منم طاقت نیارد این دلم
بیمار جان با تن شدم با کوس رحلت هم زنم
با یار با یاری شدم پی دوست دلداری روم
زین جا ز تن تنها روم ها هوی غوغا هم زنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş