غزل شمارهٔ ۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آیینه بر خاک زد صنع یکتا
تا وانمودند کیفیت ما
بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به هر رنگ کردیم رسوا
در پرده پختیم سودای خامی
چندان که خندید آیینه بر ما
از عالم فاش بی پرده گشتیم
پنهان نبودن کردیم پیدا
ما و رعونت افسانه کیست
ناز پری بست گردن به مینا
آیینه واریم محروم عبرت
دادند ما را چشمی که مگشا
درهای فرد وس وا بود امروز
از بی دماغی گفتیم فردا
گو هر گره بست از بی نیازی
دستی که شستیم از آب دریا
گر جیب ناموس تنگت نگیرد
در چین د امن خفته ست صحرا
حیرت طرازی ست نیرنگ سازی ست
تمثال اوهام آیینه دنیا
کثرت نشد محو از ساز وحدت
هم چون خیالات از شخص تنها
وهم تعلق بر خود مچینید
صحرانشین اند این خانمان ها
موجود نامی است باقی توهم
از عالم خضر رو تا مسیحا
زین یأس منزل ما را چه حاصل
هم خانه بیدل هم سایه عنقا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş