غزل شمارهٔ ۱۰۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بهار اندیشه صدرنگ عشرت کرد بسمل را
کف خونی که برگ گل کند دامان قاتل را
زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد
تو هم مگذار دامان شکست شیشه دل را
نم راحت ازین دریا مجو کز درد بی آبی
لب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را
درین وادی حضور عافیت واماندگی دارد
مده ازکف به صد دست تصرف پای درگل را
تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمی باشد
خوشا آیینه صافی که لیلی دید محمل را
چه احسان داشت یارب جوهرشمشیر بید
که درهرقطرة خون سجدة شکری ست بسرال را
نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می
نصیحت پیشرو باشد به وقت کارکاهل را
چو ماه نو مکن گردن کشی گر نیستی ن
که اینجا جپ سعرداری کمالی نیست کاملرا
عروج چرخ را عنوان عزت خوانده لیکن
چنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را
دل آسوده از جوش هوسها ناله فرسا شد
خیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را
سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل
من و آیینه نازی که می سوزد مقابل را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş