غزل شمارهٔ ۱۰۲۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نهال زندگی بالیدنی وحشت کمین دارد
نفس گر ریشه پیدا می کند ننگ از زمین دارد
عدم سرمایه ایم از دستگاه ما چه می پرسی
شرار از نقد هستی یک نگاه واپسین دارد
نمی خواهد کسی خود را غبارآلود بی دردی
اگر ما درد دل داریم زاهد درد دین دارد
فسردن نیست دل را بی تو در کنج گرانجانی
که در هر جزو این سنگ آتش دیگرکمین دارد
تصرف نیست ممکن در دل ما عیش امکان را
که این اقلیم را داغ غمت زیر نگین دارد
تو هر رنگی که خواهی جلوه کن در تنگنای دل
سراسر خانه آیینه ام یک گل زمین دارد
به هر بی دست وپایی شمع از خودمی برد خود را
نبیند واپسی هرکس نگاه پیش بین دارد
شکنج چهره اقبال باشد درخور دولت
به قدر نردبان قصر شهان چین جبین دارد
ندارد چاره از بی دستگاهی طینت موزون
که سرو این چمن صد دست در یک آستین دارد
به احرام محبت از گداز دل مشو ایمن
هوای وادی مجنون مزاج آتشین دارد
کمال دانش ماگر فراموشی ست از عالم
مشو مغرور آگاهی که غفلت هم همین دارد
به رنج یک تپیدن صد جهان عشرت نمی ارزد
نمی دانم کدامین آرزو دل را برین دارد
به همت یک قدم زین عرصه نتوان تاختن بیدل
وگر نه هر که بینی رخش صد دعوی به زین دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş