غزل شمارهٔ ۱۰۶۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حسرت پیام بیکسی آخر به یار برد
قاصد نبرد نامه من انتظار برد
قطع جهات کرده ام از انس بوریا
افتادگی به هر طرفم نی سوار برد
در هجر و وصل آب نگشتم چه فایده
بی انفعالی ام همه جا شرمسار برد
حیف ازکسی که ضبط عنان سخن نداشت
تمکین ز سنگ خفت وضع شرار برد
مردان زکینه خو اهی دونان حذرکنید
خون سگان ز ننگ دم ذوالفقار برد
بی رتبه نیست دعوی حق با وجود لاف
منصور را بلندتر از خلق دار برد
گردنکشی ز عجزپرستان چه ممکن است
انگشت هم زپرده ما زینهار برد
زین دشت جز وبال تعلق نچیده ایم
آن دامنی که کسوت ما داشت خار برد
قدر حضور بحر ندانست زورقم
غفلت برای سوختنم برکنار برد
آیینه خانه بود تماشاگه ظهور
سیر بهار رنگ به خویشم دچار برد
آخر هوای وصل توام کرد بی سراغ
چندان تپید دل که ز خاکم غبار برد
هستی صفای جوهر تحقیق کس نخواست
هرکس نفس ز خلق یک آیینه وار برد
بیدل هجوم قلقل میناست شش جهت
با هر صدایی از خودم این کوهسار برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş