غزل شمارهٔ ۱۰۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شرم قصورم از سخن شکوه اعتبار برد
آینه درای عرق از نفسم غبار برد
جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود
لغزش پا به دامنم نامه به کوی یار برد
بسکه به بارگاه فضل رسم قبول عام بود
هرکه بضاعتی نداشت آرزوی نثار برد
عبرت میکشان یاس سوخت دماغ مستی ام
هرکه قدح به سنگ زد ازسر من خمار برد
بی رخت از هجوم درد بسکه جنون بهانه ام
رنگم اگر پری شکست ناله به کوهسار برد
حرص در آرزوی جاه رنگ حضور فقر باخت
نقد بساط عالمی فکر همین قمار برد
زبن عملی که وهم خلق غره طاقت خود است
جز به عدم نمی توان حسرت مزد کار برد
شعل هوس به هیچکس نوبت آگهی نداد
ذوق حنا ز دست ما دامن آن نگار برد
چون نفس از فسون دل آبله پای حیرتم
جز غم کوتهی نبود ازگره آنچه تار برد
آه که گوش عبرتی محرم راز ما نشد
ناله به هرکجا دمید ریشه به پنبه زار برد
تا رقم چه مدعا سرخط کلک آرزوست
دیده سیاهیی که داشت کاتب انتظار برد
بیدل ازبن دو دم نفس کایت عبرت است و بس
شخص عدم ز نام من خجلت اشتهار برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş