غزل شمارهٔ ۱۱۰۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد
قدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد
شمع خامش وارهید از اشک و آه و سوختن
بی زبان بودن چه مشکلهاکه آسانم نکرد
تا مبادا خون خورد تمثالی از پیدایی ام
نیستی در خانه آیینه مهمانم نکرد
زین چمن عمری ست پنهان می روم چون بوی گل
شرم هستی در لباس رنگ عریانم نکرد
درگهر هم موج من زحمت کش غلتیدنی ست
سودن دست آبله بست و پشیمانم نکرد
جان فدای طفل خوش خویی که پرواییش نیست
عمرها گرد سرم گرداند و قربانم نکرد
انفعالم آب کرد اما همان آواره ام
گل شدن شیرازه خاک پریشانم نکرد
وقت هر مژگان گشودن یک جهان دیدار بود
آه از این چشمی که واگردید و حیرانم نکرد
دیده گر بی اشک گردید از حیا امیدهاست
جبهه آسان می کندکاری که مژگانم نکرد
زین نه آتشخانه بیدل هرچه برهم چید حرص
یأس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş