غزل شمارهٔ ۱۱۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
شعله جاروبی کند تا پاک بردارد مرا
شمع خاموشی به داغ سرنگونی رفته ام
تاکجا آن شعله بیباک بردارد مرا
ننگ دارد خاک هم از طینت بیحاصلم
خون نخجیرم چسان فتراک بردارد مرا
هستی ام عهدی به نقش سجده او بسته ست
خاک خواهم شد اگر از خاک بردارد مرا
صد فلک ریزد غبار دامن افشانده ام
یک شررگر شعله ادراک بردارد مرا
صبح بی سرمایه ای احرام از خود رفتنم
کوگریبان تا به دوش چاک بردارد مرا
بار اسباب گرانجانی ست سر تا پای من
کیست غیر از خاطر غمناک بردارد مرا
پیکرم گردد غبار یأس و برخیزد ز خاک
به که دست منت افلاک بردارد مرا
نشیه ای از درد مخموری به خاک افتاده ام
شوق می خواهم به دست تاک بردارد مرا
گرد من بیدل هوای عرصه گاه نیستی ست
از تپیدن هرکه گردد خاک بردارد مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş