غزل شمارهٔ ۱۲۰۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ما راکه نفس آینه پرداخته باشد
تدبیر صفا حیرت بی ساخته باشد
فرداست که زیر سپر خاک نهانیم
گو تیغ تو هم به سپهر آخته باشد
تسلیم سرشتیم رعونت چه خیال است
مو تا به کجا گردنش افراخته باشد
با طینت ظالم چه کند ساز تجرد
ماری به هوس پوستی انداخته باشد
شور طلب از ما به فنا هم نتوان برد
خاکستر عاشق قفس فاخته باشد
بی بوی گلی نیست غبار نفس امروز
یاد که در اندیشه ما تاخته باشد
دلدار گذشت و خبر از دل نگرفتیم
این آینه ای نیست که نگداخته باشد
از شرم نثار تو به این هستی موهوم
رنگی که ندارم چقدر باخته باشد
بیدل به هوس دامنت ازکف نتوان داد
ای کاش کسی قدر تو نشناخته باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş