غزل شمارهٔ ۱۲۰۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
از نامه ام آن شوخ مکدر شده باشد
مرزاست به حرف فقرا تر شده باشد
دی ناله گم کرده اثر منفعلم کرد
این رشته گلوگیر چه گوهر شده باشد
آرایش کوس و دهل از خواجه عجب نیست
خرسی به خروش آمده و خر شده باشد
از طینت زنگی نبرد غازه سیاهی
سنگ محکی تا به کجا زر شده باشد
ازکسب صفا باطن این تیره دلی چند
چون سایه به مهتاب سیه تر شده باشد
زاهد خجل از مجلس رندان به در آمد
در خانه این مسخره دختر شده باشد
خفت کش همچشمی اقبال حباب است
بی مغزی اگر صاحب افسر شده باشد
بر فطرت دون ناز بلندی نتوان چید
این آبله پا چقدر سر شده باشد
رسوایی فطرت مکش از هرزه نوایی
صحرا به ازان خانه که بی در شده باشد
زبن باغ هوس نامه به آن گل نتوان بزد
هرچندکه رنگ تو کبوتر شده باشد
تدبیر صنایع شود از مرگ حصارت
آیینه اگر سد سکندر شده باشد
منسوب دو چشم است نگاهی که تو داری
تا هرچه توان دید مکرر شده باشد
ما صافدلان پرتو خورشید وفاییم
دامن مکش از ما همه گر تر شده باشد
کوبند دل گمشده منظور نگاهی ست
آیینه ما عالم دیگر شده باشد
ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم
بیدل به خیالت چه مصور شده باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş