غزل شمارهٔ ۱۲۱۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نیام تیغ عالمگیر مستی موج می باشد
خدنگ دلنشین نغمه را قندیل نی باشد
به دل غیر از خیال جلوه ات نقشی نمی یابم
به جز حیرت کسی در خانه آیینه کی باشد
ز باغ عافیت رنگ امیدی نیست عاشق را
محبت غیر خون گشتن نمی دانم چه شی باشد
ز الفت چشم نگشایی به رنگ و بوی این گلشن
که می ترسم نگاه عبرت آلودی ز پی باشد
گذشتن برنتابد از سر این خاکدان همت
که ننگ پاست طی کردن بساطی را که طی باشد
به بادی هم نمی سنجم نوای عیش امکان را
به گوشم تا شکست استخوان آواز نی باشد
ندارد از حوادث توسن فرصت عنان داری
نواهای شکست خویش بر امواج هی باشد
توان از یک تغافل صد دهان هرزه گو بستن
چه لازم رغبت طبعت به طشت پر ز قی باشد
جنون جوش است امشب مجلس کیفیت مستان
مبادا چشم مستی در قفای جام می باشد
ز شور عجز ما گردنکشان را لرزه می گیرد
هجوم خاروخس بر روی آتش فصل دی باشد
قفس فرسوده این تنگنایم ای هوس خون شو
که می داند زمان رخصت پرواز کی باشد
نیابی جز امل شیرازه سختی کشان بیدل
مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş