غزل شمارهٔ ۱۲۱۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
پیر خمیازه کش وضع جوان می باشد
حسرت تیر در آغوش کمان می باشد
نوبهار چمن عمر همین خاموشی ست
گفتگو صرصر تمهید خزان می باشد
غفلت از منتظر وصل خیالی است محال
چشم اگر بسته شود دل نگران می باشد
رهبر عالم بالاست خیال قد یار
خضر این بادیه چون سرو جوان می باشد
قطع زنجیر ز مجنون تو نتوان کردن
موج جزو بدن آب روان می باشد
چه خیالی ست نوایی ز تمنا نکشیم
که نفس رشته قانون فغان می باشد
سخت دور است ازین دامگه آزادی ما
مژه از بیخبری بال فشان می باشد
خاطر نازک ما ایمن از آفات نشد
سنگ درکارگه شیشه گران می باشد
سر تسلیم سبک مایه به بی قدریهاست
جنس ما را به کف دست دکان می باشد
بلبل طفل مزاجم به کجا دل بندم
گل این باغ ز رنگین قفسان می باشد
کج ادایانه به ارباب مطالب سرکن
راستی بر دل ین قوم سنان می باشد
چشم تا واکنی از خویش برون تاخته ایم
صورت آیینه دامن به میان می باشد
صاف مشرب دو زبانی نپسندد بیدل
هرچه در دل به لب آب همان می باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş