غزل شمارهٔ ۱۲۱۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمی باشد
زمین خانه خورشید جز گردون نمی باشد
شکست کار دنیا نیست تشویش دماغ من
خیال موی چینی در سر مجنون نمی باشد
کمند همتم گیرایی دارد که چون گردون
سر من نیز از فتراک من بیرون نمی باشد
به دامان قیامت پاک نتوان کرد مژگانم
نم چشمی که من دارم به صد جیحون نمی باشد
که دارد طاقت سنگ ترازوی عدم بود
کمم چندانکه از من هیچکس افزون نمی باشد
دم تقریر اگر گاهی نفس دزدم مکن عیبم
به طور اهل معنی سکته ناموزون نمی باشد
سواد راست بینی کردنست ای بیخبر روشن
خط ترسا هم اینجا آنقدر واژون نمی باشد
به سامان لباس از سعی رسوایی تبرا کن
عبارت جز گریبان چاکی مضمون نمی باشد
حذر کن از شکفتن تا نبازی رنگ جمعیت
جراحتها جز آغوش وداع خون نمی باشد
درین عبرت فضا تا کی بساط کر و فرچیدن
زمانی بیش گرد سیل در هامون نمی باشد
زر و مال آنقدر خوشترکه خاکش کم خوردبیدل
تلاش گنج جز سرمنزل قارون نمی باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş