غزل شمارهٔ ۱۲۴۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حرص پیری شیأالله از خروشم می کشد
قامت خم طرفه زنبیلی به دوشم می کشد
عبرت حال کتان پر روشن است از ماهتاب
غفلتی دارم که آخر پنبه گوشم می کشد
شرمسار طبع مجبورم که با آن ساز عجز
انتقام از اختیار هرزه کوشم می کشد
معنی خاصی ز حرف و صوت انشاکردنی ست
گفتگوآخربه آن لعل خموشم می کشد
سرخوش پیمانه یاد نگاه کیستم
رنگ گرداندن به کوی میفروشم می کشد
فرصت هستی درین میخانه پر بی مهلت است
همچو می خم تا به ساغر دو جوشم می کشد
آفتابم رشته ساز سحر نگسسته است
آرزو برتخت شاهی خرقه پوشم می کشد
زبن همه شوری که دارد کارگاه اعتبار
اندکی افسانه مجنون به هوشم می کشد
نقش پای رفتگان صفرکتاب عبرت است
دیده هر جا حلقه می یابد به گوشم می کشد
بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگی
کم گناهی نیست گر دوشم به دوشم می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş