غزل شمارهٔ ۱۲۴۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
شبنم به چه امید برد صرفه ایجاد
چشمی که گشودم عرق خجلت من شد
نشکافتم آخر ره تحقیق گریبان
فرصت نفسی داشت که پامال سخن شد
تدبیر علاج مرض ذاتی کس نیست
از شیشه شدن سنگ همان توبه شکن شد
حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی
بردیم در آن بزم چراغی که لگن شد
تنزیه ز آگاهی ما گشت کدورت
جان بود که در فکر خود افتاد و بدن شد
جز یأس ز لاف من و ما هیچ نبردیم
تار نفس از بسکه جنون یافت کفن شد
شب در خم اندیشه ی گیسوی تو بودم
فکرم گرهی خورد که یک نافه ختن شد
چون اشک به همواری ازین دشت گذشتم
لغزیدن پا راه مرا مهره زدن شد
گرد ره غربت چقدر سعی وفا دشت
خاکم به سرافشاند به حدی که وطن شد
بیدل اثری برده ای از یاد خرامش
طاووس برون آ که خیال تو چمن شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş