غزل شمارهٔ ۱۲۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
عاقبت کرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده ام
سرده ای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینه ام کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ای گل گر بخندانی مرا
ای ادب سازخموشی نیز بی آهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مد عمرم یک قلم چون شمع در وحشت گذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز هم چون سایه اوج اعتباری داشته ست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله می گردم به هر رنگی که گردانی مرا
ناله واری سر ز جیب دل برون آورده ام
شعله شوقم مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی دانم تو می دانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه ام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş