غزل شمارهٔ ۱۲۹
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
دلم به کوی تو هر شام تا سحر می گشت
سحر چو می شد از آن کو به ناله بر می گشت
پس از مجاهده چون همدم تو می گشتم
دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می گشت
به آرزوی تو یک قوم کو به کو می رفت
به جستجوی تو یک شهر در به در می گشت
به طره تو کسی می کشید دست مراد
که هم چو گوی ز چوگان او به سر می گشت
شب فراق تو در خون خویش می خفتم
ز بس که هر سر مویم چو نیشتر می گشت
غم تو هر چه فزونش به نیشتر می زد
ارادت دل صد پاره بیشتر می گشت
دهان نوش تو را چون خیال می بستم
لعاب در دهنم نشه شکر می گشت
شبی که از غم روی تو گریه می کردم
تمام روی زمین ز آب دیده تر می گشت
فغان که شد سر کویی گذر فروغی را
که هر طرف پدری از پی پسر می گشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş