غزل شمارهٔ ۱۳۲۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
از شکست رنگم آب روی شاهی داده اند
همچو موجم سر به سیر کج کلاهی داده اند
چشم باید واکنی ساغر به دست غیر نیست
نشیه تحقیق از مه تا به ماهی داده اند
فتنه این خاکدانی اندکی آشفته باش
درخور شورت قیامث دستگاهی داده اند
قطره ها تا بحر سامان جوش اسرار غناست
هرچه را شایسته ای خواهی نخواهی داده اند
بر حضیض طالع اهل سخن بایدگریست
خامه ها را یکقلم سر در سیاهی داده اند
از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت
اینقدر خاصیتم در رنگ کاهی داده اند
ناز بینایی درین محفل تغافل مشربی ست
کم نگاهان را برات خوش نگاهی داده اند
محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست
از نگاه رفته مژگانها گواهی داده اند
تا فنا چون شمع خواهم سر به جیب از خویش رفت
آنقدر پایی که باید گشت راهی داده اند
تا نفس باقی ست بیدل پرفشان وهم باش
کوشش بیحاصلت چندان که خواهی داده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş