غزل شمارهٔ ۱۳۵۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبند
ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند
موج آب گوهر از ننگ تپیدن فارغ است
لاف عزلت می زنی بال و پر پرواز بند
غنچه دیوان در بغل از سر به زانو بستن است
ای بهار فکر مضمونی به ابن انداز بند
خارج آهنگ بساط کفر و ایمانت که کرد
بی تکلف خویش را چون نغمه برهرسازبند
خرده گیران تیغ برکف پیش و پس استاده اند
یک نفس چون شمع خامش شو زبان گاز بند
برطلسم غنچه تمهید شکفتن آفت است
عقده ای از دل اگر واکرده باشی باز بند
نام هم معراج شوخیهاست پرواز ترا
همچو عنقا آشیان در عالم آواز بند
بی نیازی از خم و پیچ تعلق رستن است
از سر خود هرچه واگردی به دوش ناز بند
موج از بی طاقتیها کرد ایجاد حباب
بسمل ما را تپش زد بر پر پرواز بند
وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا
قرب شه خواهی ز عالم چشم چون شهباز بند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş