غزل شمارهٔ ۱۳۶۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آرزو سوخت نفس آینه دل بستند
جاده پیچید به خود صورت منزل بستند
حیرت هر دو جهان در گرو هستی ماست
یک دل اینجا به صد آیینه مقابل بستند
پیش از ایجاد فنا آینه ما گردید
چشم نگشوده ما بر رخ قاتل بستند
نخل اسباب به رعنایی سرو است امروز
بسکه ارباب تعلق همه جا دل بستند
منعمان از اثر یک گره پیشانی
راه صد رنگ طلب بر لب سایل بستند
ناتوان رنگی من نسخه عجزی وا کرد
که به مضمون حنا پنجه قاتل بستند
پر کاهی که توان داد به باد اینجا نیست
گاو در خرمن گردون به چه حاصل بستند
هر کجا می روم آشوب تپش ها ی دل است
شش جهت راه من ار یک پر بسمل بستند
نقص سرمایه هستی ست عدم نسبتی ام
کشتی ام داشت شکستی که به ساحل بستند
نذر بینایی دل هر مژه اشکی دارد
بهر یک لیلی شوق این همه محمل بستند
دوش کز جیب عدم تهمت هستی گل کرد
صبح وارست نفس بر من بیدل بستند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş