غزل شمارهٔ ۱۳۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
محفل هستی به تحریک دلی آراستند
دانه ای در شوخی آمد حاصلی آراستند
ذره تا خورشید بال افشان انداز فناست
عرصه امکان ز رقص بسملی آراستند
عقده کار دو عالم دستگاه هوش بود
بیخودان آسانی از هر مشکلی آراستند
دل غبار آورد و چشمی گشت با نم آشنا
غافلان هنگامه آب وگلی آراستند
کعبه و بتخانه نقش مرکز تحقیق نیست
هرکجاگم گشت ره سرمنزلی آراستند
قلزم دل را کناری در نظر پیدا نبود
گرد حیرت جلوه گرشد ساحلی آراستند
ساده بود آیینه امکان ز تمثال دویی
مشق حق کردند و فرد باطلی آراستند
بی نیازبها به توفان عرق داد احتیاج
کز نم خجلت جبین سایلی آراستند
چون جرس از بسکه پیش آهنگ ساز وحشتیم
گرد ما برخاست هرجا محملی آراستند
دست هر امید محکم داشت دامان دلی
یاس تا بیکس نباشد بیدلی آراستند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş