غزل شمارهٔ ۱۳۸۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عاقبت شرم امل بر غفلت ما می زند
ربشه پردازی به خواب دانه ها پا می زند
شش جهت کیفیت اسرار دل گل کرده است
رنگ می جام دگر بیرون مینا می زند
خانمان تنگی ندارد گر جنون دزد نفس
خودسری بر آتشت دامان صحرا می زند
تا کجا جمعیت دل نقش بندد آسمان
عمرها شد خجلت گوهر به دریا می زند
از دماغ خاکساری هیچکس آگاه نیست
آبله در زیر پا جام ثریا می زند
همنوای عبرتی درکار دارد درد دل
ناله درکهسار بر هر سنگ خود را می زند
بی گداز از طبع ما رفع کدورت مشکل است
در حقیقت شیشه گر صیقل به خارا می زند
احتیاجی نیست گر شرم طلب افتد به دست
بی حیاییها در چندین تقاضا می زند
جست وجوی خلق مقصد در قدم دارد تلاش
هرچه رفتار است بر نقش کف پا می زند
صانع اسراری از تحقیق خود غافل مباش
جز زبانت نیست آن بالی که عنقا می زند
هر نوا کز انجمن بالد ز دل باید شنید
ساز دیگر نیست مطرب زخمه بر ما می زند
شوخی تقدیر تمهید شکست رنگ ماست
قلقل خود سنگ بر سامان مینا می زند
زین هوس هایی که بیدل در تخیل چیده ایم
یأس اگر بر دل نزد امروز فردا می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş