غزل شمارهٔ ۱۴۵۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اینکه طاقت ها جوانی می کند
ناتوانی ناتوانی می کند
گر همه خاک از زمین گردد بلند
بر سر ما آسمانی می کند
بسکه فطرتها ضعیف افتاده است
تکیه بر دنیای فانی می کند
نیست کس اینجاکفیل هیچکس
زندگی روزی رسانی می کند
عصمت از تشویش دنیا جستن است
نفس را این قحبه زانی می کند
در تب و تاب نفس پرواز نیست
سعی بسمل پرفشانی می کند
قید هستی پاس ناموس دل است
بیضه داری آشیانی می کند
از چه خجلت صفحه ام آتش زند
چون عرق داغم روانی می کند
هرکه را دیدم درین عبرت سرا
بهر مردن زندگانی می کند
بی دماغم غیر دل زین انجمن
هرچه بردارم گرانی می کند
آنقدر از خود به یادش رفته ام
کاین جهانم آنجهانی می کند
هیچ می دانی که ام ای بی خبر
شاه ما را پاسبانی می کند
کلک بیدل هرکجا دارد خرام
سکته هم ناز روانی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş