غزل شمارهٔ ۱۴۵۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
رفته رفته عافیت هم کینه خواهی می کند
ساحل آخر کشتی ما را تباهی می کند
دوستان بر موی پیری اعتماد عیش چند
خانه ها روشن چراغ صبحگاهی می کند
آسمان زین دور مفعولی که ننگ دورهاست
اختلاط خلق را معجون باهی می کند
هرزه گویی بسکه در اهل تعین غالب ست
لطف معنی را به لب نگذشته واهی می کند
زاختلاط خشک طبعان محو مژگان می شود
خامه هم هرچند اشک از د یده راهی می کند
پیر گردیدیم حکم ضعف باید پیش برد
قامت خم گشته بر ما کجکلاهی می کند
نیست بی جوهر نیام از پهلوی اقبال تیغ
صحبت مردان مخنث را سپاهی می کند
حسن می داند تقاضای جنون عاشقان
گر تغافل می نماید عذرخواهی می کند
بس که پیشیم از گروتازان میدان امل
باد محشر هم قفای ما سیاهی می کند
در گلستانی که حرف سرو او گردد بلند
گر همه طوبی سر افرازد گیاهی می کند
چون حیا غالب شود از لاف نتوان دم زدن
هرکه باشد زیر آب آواز ماهی می کند
نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر
خلق را آدم همین بیدستگاهی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş