غزل شمارهٔ ۱۴۶۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حسرت دل کرد بر ما پنجه قاتل بلند
می شود دست کرم با ناله سایل بلند
ما نه تنها نیستی را دادرس فهمیده ایم
بحر هم از موج دارد دست بر ساحل بلند
چین ابروی تو هرجا بحث جوهر می کند
تیغ از جوهر رگ گردن کند مشکل بلند
سایه تمکین نازت هر کجا افتاده است
سبزه چون مژگان شود از خاک آن منزل بلند
نه فلک در جلوه آمد از تپیدنهای دل
تاکجا رفته ست یارب گرد این بسمل بلند
کاروان یاس امکان را غبار حسرتم
هرکه رفت از خویشتن کرد آتشم در دل بلند
حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما
خوشه سان گردن مکش زین کشت بیحاصل بلند
حیرت آهنگیم دل از شکوه ما جمع دار
دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند
با غرور نازاو مشکل برآید عجز ما
گرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند
سد راه توست بیدل گر کنی تعمیر جسم
می شود دیوار چون شد قدری آب وگل بلند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş