غزل شمارهٔ ۱۴۶۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عجز نپسندید از ما شکوه قاتل بلند
جز مژه گردی نشد از کوشش بسمل بلند
هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوخت
سایه واری هم نگردیدیم ز آب و گل بلند
باعث آزادی سرو است یأس بی بری
دستگاه آه باشد در شکست دل بلند
مایه شکر و شکایتهای ما کم فرصتی است
نیست جزگرد نفس ازشخص مستعجل بلند
چون به آسایش رسیدی شعله دل مر ده گیر
از جرس مشکل که گردد ناله در منزل بلند
جاه را با آبروی خاکساریها مسنج
نیست ممکن گردن موج از سر ساحل بلند
چشم اهل جود اگر می داشت رنگی از تمیز
اینقدر هرگز نمی شد ناله سایل بلند
پای از خود رفتن ما بود سر برداشتن
موج بی تمکین ما زین بحر شد غافل بلند
ما ز صد دیوان به یک مصرع قناعت کرده ایم
نشیه صهبا چه دارد فطرت بیدل بلند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş