غزل شمارهٔ ۱۴۶۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حق مشربان دمی که به تحقیق رو کنند
خود را ز خود برند به جایی که او کنند
بر دوش غیر تکیه ز دردی کشان خط است
دستی مگر به گردن خود چون سبو کنند
مشتاق جلوه تو ندارد دماغ گل
اینجا دل شکسته به یاد تو بو کنند
زین گلستان به سیر خزان نیز قانعیم
رنگ شکسته کاش به ما روبرو کنند
مضمون تازه بی نقط انتخاب نیست
هرجا دلی بود گرو زلف او کنند
پر سرکش است حسن همان به که بیدلان
آیینه داری دل بی آرزو کنند
ای خرمنت هوا نشوی غره نفس
زین ریشه ها که سیر خزان در نمو کنند
حیرت متاع گرمی بازار وهم باش
یکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند
تا حشر روسیاهی داغ خجالت است
مردان دمی که چون سپر از پشت رو کنند
تمثال عافیت نکندگرد ازبن بساط
آیینه ها مگر به شکستن غلو کنند
آسوده زی که اهل فنا پیش از انتقام
از وضع خویش خاک به چشم عدو کنند
بید ل چو تار ساز جهانگیر شهرتند
در پرده هم گر اهل سخن گفتگوکنند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş