غزل شمارهٔ ۱۴۶۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
این غافلان که آینه پرداز می دهند
در خانه ای که نیست کس آواز می دهند
خون شد دل از معامله داران وهم و ظن
تمثال ماست آن چه به ما باز می دهند
مجبور غفلتیم قبول اثر کراست
یاران به گوش کر خبر راز می دهند
کم همتان به حاصل دنیای مختصر
در صید پشه زحمت شهباز می دهند
ناز غرور شیفته وضع عاجزی ست
رنگ شکسته را پر پرواز می دهند
غافل ز اعتبار شهید وفا مباش
خون مرا به آب رخ ناز می دهند
آنجا که دل ادبکده راز عاشقی ست
آتش به دست کودک گلباز می دهند
تا بخیه گل کند زگریبان راز ما
دندان به لب گزیدن غماز می دهند
بیتابی نفس تپش آهنگی فناست
گردی که می کنی به تک و تاز می دهند
بر باد ناله رفت دل و کس خبر نیافت
داغم ز نغمه ای که به ین ساز می دهند
در پیش خود کهن شده ای ورنه چون نفس
انجام خلق را پر آغاز می دهند
بیدل برون خویش به جایی نرفته ایم
ما را ز پرده بهر چه آواز می دهند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş