غزل شمارهٔ ۱۵۶۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اشکم از پیری به چشم تر پریشان می شود
صبحدم جمعیت اختر پریشان می شود
می دهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان
دانه را از ریشه موی سر پریشان می شود
یک تپیدن پرده بردارد اگر شور جنون
بوی گل از ناله عریانتر پریشان می شود
رنگ را بر روی آتش نیست امکان ثبات
همچو خورشید از کف ما زر پریشان می شود
جاده سرمنزل جمعیت ما راستی ست
چون برون افتد خط از مسطر پریشان می شود
مقصدت وهم است دل از جستجوها جمع کن
رهرو اینجا در پی رهبر پریشان می شود
گر لب اظهار نگشایی نفس آواره نیست
موج می از وسعت ساغر پریشان می شود
چون نفس بی ضبط گردد اشک باید ریختن
رشته هر گه بگسلد گوهر پریشان می شود
از تپیدن گرد نومیدی به گردون برده ایم
ناله می گردد خموشی گر پریشان می شود
راز دل چندان که دزدیدم نفس بی پرده شد
بیدل از شیرازه این دفتر پریشان می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş