غزل شمارهٔ ۱۶۰۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید
زمان وصل قریب است رنگ برگردید
به عرصه ای که نشان یقین بود منظور
نشاید از سرکیش خدنگ برگرذید
به پاس غیرت مردی اگر نظر باشد
به فتح هم نتوان بعد جنگ برگردید
به قتل من چقدر سعی داشت مژگانش
که آخر این دم تیغ فرنگ برگردید
نگاهش ازکجک سرمه بس{ جنونی نیست
زه عزم فتنه دم این پلنگ برگردید
حذر ز عبرت کار جهان که خلق آنجا
به باغ رفت و زکام نهنگ برگردید
کمین تیغ اجل فرصتی نمی خواهد
محرف است زمانی که رنگ برگردید
تنزه از هوس جسم باکدورت ساخت
عنان جهد صفاها به زنگ برگردید
وداع الفت این باغ کن که رنگ بهار
ز بس فضای طرب دید تنگ برگردید
گذشته ام به شتابی ز خود که نتوانم
به صد هزار قیامت درنگ برگردید
به خواب راحت کهسار پا زدی بیدل
که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş