غزل شمارهٔ ۱۶۰۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
توان اگر همه دور آن آسمان گردید
به گرد خواهش یک دل نمی توان گردید
جه حرصها که نشد جمع تا به خود چیدیم
هوس متاعی ما عاقبت دکان گردید
غبار وادی وهم اینقدر هجوم نداشت
نگه به هرزه دریها زد و جهان گردید
دلی به دست تو افتاد مفت شوخیها
به روی آینه صد رنگ می توان گردید
کباب سعی غبار خودم که این کف خاک
به را شوق تو مرد آنقدرکه جان گردید
سرشک اگر قدمی در ره تپش ساید
به هر فسرده دلی می توان روا ن گردید
فنا به حسرت بسیار پشت پا زدن است
چمن هزارگل افشاند تا خزان گردید
ز خود برآمدگان یک قلم فلک تازند
نفس دو گام گذشت از خود و فغان گردید
خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم
شکسته بالی من در قفس نهان گردید
دگر مپرس ز تاب جدایی ام بیدل
به درد دل که دلم سخت ناتوان گردید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş